روزهای سخت
مهدیسم
این روزها برای من خیلی سخت می گذرد هر روز بعدازظهر وقتی که میان و می برنت گریه می کنم
نمی دونم هیچ کس حسم را نمی فهمد
هیچ کس نمی فهمد که من برای تو برای آغوشت برای بوییدنت برای شیطنت هایت دل تنگم
هیچکس نمی فهمد من از صبح تا ساعت 3 تو را نمی بینم و دلتنگ ندیدنت می شوم
و بعد از این ساعت حق دارم ساعتی با تو تنها باشم ساعتی با تو خلوت کنم
این زورها سخت می گذرد خیلی سخت
من در اندوه نبودنت خم می شوم می شکنم در غم مادری نکردن در حسرت سیر دیدن تو
این روزها همه می خواهند برایت مادری کنن یعنی می توانن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سوال خنده داریست پس من کجای زندگی تو ایستاده ام کجااااااااااااااااا
این روزها خیلی ها نمی دانند با رفت و آمد بی موقعشان چقدر مرا اذیت می کنند
این روزها غمگینم
وقتی به چشمان معصومت نگاه می کنم به یاد می آورم که مسئول تو هستم
وقتی به نگاه خسته پدرت دقیق میشوم به یاد می آورم که همسر هستم و پدرت هم حقی دارد
اما چه کنم که سخت درگیرم
احساس تنهایی و بی کسی با خشونت تمام آزارم می دهند
دخترکم مادر این روزها درد بی کسی را به دوش می کشد درد بزرگی که هیچ گاه درمان نمیشود
این روزها نزدیک میشویم به زمان پرواز دائمی مامان و پدر جون این روزها نفسم به شماره می افند
به یاد دائی محمد خاله مرضیه به یاد آنان که خیلی زود ما را تنها گذاشتن
به یاد می آورم نگاه معصوم جوان بلند قدی را که تمام زندگیم بود
به یاد می آورم درد و دل های خواهرانه را
به یاد می آورم آغوش گرم پدر را و نصیحتهای مادرانه
این روزها دلم رفتن می خواهد


روزهای سخت
