داستان آتلیه
بعد از مدتها تلاش و گشت و گذار و پرس و جو بلاخره امروز بدیمت آتلیه سها شهرک غرب از مدتها قبل برای امروز وقت گرفته بودیم و من و شما با کلی وسیله و لباس به همراه بابا راهی شدیم به آتلیه که رسیدیم توی ذوقم خورد اصلاً اون جوری که فکر می کردم نبود و محیطش به دلم نشست و حس صمیمیت را نداشت و کسی هم که می خواست از شما عکس بگیره بسیار ناشی و ناوارد بود و نمی دونست که چه جوری باهات ارتباط برقرار کنه صدای یه بچه دیگه هم که اومده بود برای عکاسی هم توی اتاق ما بود و این توی تمرکز گرفتن شما خیلی تاثیر داشت بعد از چند دقیقه که آمادت کردیم برای عکس گرفتن از صدای وحشتناک فلش و نور عجیبش ترسیدی و دیگه به هیچ عنوان حاضر نشدی که عکس بگیری و مدام گریه کردی و خانوم عکاس هم که هیچ کار خاصی نمی تونست انجام بده ماهم با کلی دلخوری و ناراحتی برگشتیم خونه حالا بهمون قول دادن که بیعانه را برگردونن چون شما حتی یه دونه عکس هم نگرفتی
نمی دونم الان داشتم به بابایی می گفتم چقدر بد شد خیلی خورد توی ذوقم اصلاً از آتلیه این توقع را نداشتم توی شش ماهگی که بردیمت آتلیه هم آوا خیلی راضی تر بودیم حالا قرار شد دوباره برای همون جا وقت بگیرم انشاءالله دیگه نا آرومی نکنی
دخترکم دوستت دارم


داستان آتلیه
