از شیر گرفتن
از شیر گرفتن شما پروژه ای تبدیل شد
از خیلی وقت پیش با خودم قرار گذاشته بودم که تعطیلات نوروز94 حتماً از شیر بگیرمت و به این اتفاق قشنگ زندگی هر جفتمون خاتمه بدم
از اوایل اسفند شیر روزهات را کم کردم و سعی کردم با بازی و خوراکی و... حواست را پرت کنم تو هم خیلی خوب همکاری کردی و من تقریبا اسفند ماه موفق شدم وعده های شیرت را به موقع خوابیدن کاهش بدم تقریبا دو یا سه بار در روز البته یه روزایی هم اصلا همکاری نمی کردی ولی در کل شیر خوردنت خیلی برنامه پیدا کرد و نسبت به قبل خیلی بهتر شدی تا اینکه بهار 94 شد و من تمام تحقیقات و مطالعات خودم را پایان دادم و تجربیات همه را گوش دادم تا بتونم به بهترین روش اقدام کنم و توی این مدت مدام با شما صحبت می کردم و برات توضیح می دادم که یه روز شیر خوردنت پایان می پذیره و دیگه نباید شیر بخوری بهت می گفتم که من هم که کوچولو بودم شیر می خوردم ولی وقتی بزرگ شدم دیگه توی لیوان شیر خوردم و تو مدام می گفتی نههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
خلاصه بعد از کلی تحقیق به این نتیجه رسیدم که زمانی که به مسافرت می ریم (خمین) تو را از شیر بگیرم و همین کار را کردم 5 فروردین به خمین سفر کردیم کم کم مقدمات را آماده کردم و تصمیم قطعی را با مشورت بابا مرتضی از جمعه 7 فروردین گرفتیم و از جمعه 7 فروردین کلا شیر را قطع کردم و بهت گفتم که می می بد شده و مزش دیگه بده و تو هم یه خورده نگاه کردی و رفتی و کلا چون اونجا مدام توی حیاط مشغول بازی بودی خیلی متوجه نشدی و بعد هم که دایی مجید اومد و تو کلاً دیگه محو بازی با دایی شدی و ظهر هم بدون شیر خوابیدی با یه کمی گریه البته خیلی کم اما شب خیلی اذیت شدی و شب اول بود و من هم پا به پات گریه کردم کلافه و بی قرار بودی و بغل هیچ کس هم نمی رفتی فقط بغل خودم بودی خیلی لحظات سختی برام بود خیلی سخت مثل این بود که عزیزی را از دست دادم البته سعی کردم جلوی شما گریه نکنم تا تو هم بتونی کنار بیایی ساعت 1:30 تقریبا اون شب خوابیدی و بعد من کلی گریه کردم اما دیگه تا صبح بیدار نشدی روز دوم هم تقریباً خوب بود ولی برای خواب شبت ساعت 9 توی ماشین خوابت برد و در نتیجه ساعت 12 شب بیدار شدی و شروع به گریه کردی من هم تو را توی بغلم خوابوندم شب دوم مدام روی شکمم می خوابیدی و باز هم کلافه بودی اما از شب اول گریه هات کمتر شده بود ولی روز سوم را هم خیلی بهونه گیری کردی باران خیلی شدیدی می اومد تو توی باران مدارم گریه می کردی برات کلی خوراکی اوردم که فهمیدم گرسنه بودی و از اونجا به بعد فهمیدم که وقتی گرسته ای این حالات را پیدا می کنی پس دیگه سعی کردم از این حالت پیشگیری کنم و حتماً سیر نگهت دارم بعد هم که تهران اومدیم و تو کم کم با این اتفاق کنار اومدی
خدا را شکر این قضیه هم به خیر و خوشی تموم شد
الان غذا خوردنت بهتر شده موقع خواب میایی سرت را می کنی زیر دست مامان و بعد خوابت می بره
مهدیسم این روند لازمه زندگیت بود و من مجبور بودم تو را از شیر بگیرم و برای خودم هم خیلی سخت بود
ولی خدا را شکر که تموم شد
دوستت دارم عزیزکم


از شیر گرفتن
