مهدیسمهدیس، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 16 روز سن داره

مادرانه هایی برای دخترم

تولد پدر

همسر مهربانم تولدت مبارک دوستت دارم دختر نازم این متن پیامک امروزم به پدرت بود دخترکم پدرت بهترین مرد دنیاست  من عاشقانه دوستش دارم و بهترین روزهای زندگیم را در کنار پدرت گذراندم پدرت زیباترین خاطرات را برایمان رغم زده است امیدوارم سالهای سال سایه اش بر سر هر دویمان باشد آمین
20 دی 1392

اولین برف

دخترکم امرو سفیدی برف مرا به خاطره ها برد به روزهای قشنگ کودکی ام آن زمان که بی مهابا درم یان برفها می دویدم و با ذوق و شوقی کودکانه آدم برفی قصه ها را به عالم واقعی پیوند می دادم آن زمان که دستان سرد و یخ زده ام را ها ها ها میکردم تا کمی گرم شود آن هنگام که گوله برفهای کوچکک را به سوی هم سالگان خود پرتاب می کردم یادش به خیر امروز هم تو اولین برف زندگیت را تجربه کردی  برفها را گوله کردم و برکف دستانت نهادم با شوقی کودکانه به آب شدن برفها می نگریستی و چشمانت پر از علامت سوال و تعجب بود مادر فدای تمامی نگاههایت دردانه زندگیم
11 دی 1392

شب یلدا

دخترکم دیشب اولین شب یلدا را تجربه کردی بلندترین شب سال دیشب را خونه آقاجون  با حضور عمه ها و دایی و زن دایی جشن گرفتیم دختر مهربونم توی این شب برات بهترین ها را آرزو کردم از خدا خواستم زندگیت به بلندای این شب طولانی پر برکت باشه از خدا خواستم سفیدی و پاکی برف همه جای زندگیت را پر کنه و زندگیت همیشه و همیشه پر از شادی باشه حتی کنار مشکلات و سختیهای این زندگی روحیه ستیزه گر و تلاش جو را از دست ندی مهدیسم همینطور که این روزها برای رسیدن به هدفت بارها و بارها تلاش می کنی برای ایستادن روی پاهای کوچیکت شاید صدها بار تا حالا به زمین خوردی اما باز بلند شدی در آینده هم همینطور باش این روحیه را هیچ وقت فراموش نکن و از بین نبر...
1 دی 1392

ایستادن

دختر نازم مهدیسم امشب روی پاهای نازت ایستادی این اولینهایت مبارک باشد روزنامه های بابا روی میز بود و تو از ساعت های تقریباً 8 شب تلاش می کردی که دستت به روزنامه ها برسه قربون این تلاشهات بشم بعد از 2 ساعت تکاپو ساعت 10:30شب بود که یهو دیدم دستت را به میز گرفتی و داری بلند میشی از پشت مراقبت بودم که نیوفتی روی پاهات بلند شدی و از شوق جیغ کشیدی و دستهات را روی روزنامه ها کوبیدی عزیزکم زانوهات هنوز قوت نداره و می لرزه الهی قربون زانوهای کم جونت بشم خیلی دوست دارم دوست داشتنم را حد و مرزی نیست عاشقانه می پرستمت
18 آذر 1392

8ماهگی

دختر نازم امروز وارد ماه هشتم زندگیت شدی مثل خیلی ماهها دیگه دیشب یه کار جدید انجام دادی اون هم  این بود که تونستی بشینی هنوز خیلی نمی تونی تعادلت را حفظ کنی ولی در همین حد هم خیلی خوبه دخترم این روزها یکی از بازیهای مورد علاقه ات اینه که من و بابا ماشین های بابایی را بیاریم و هل بدیم تو هم با بدنت پل درست کنی و ماشین ها از زیرت رد بشن خیلی با این حرکت خوشحال می شی یه شیرین کاری جدید هم انجام می دی می ری توی آشپزخونه و کشوی گاز را بیرون میکشی و کلی وسایل را بهم میریزی خدا از این به بعد عاقبت ما را به خیر کنه دختر نازم این روزها خیلی به مراقبت بیشتری نیاز داری چون که دیگه به همه جای خونه سرک میکشی یه چیز دیگه هم این ک...
13 آذر 1392

روزهای سخت

مهدیسم این روزها برای من خیلی سخت می گذرد هر روز بعدازظهر وقتی که میان و می برنت گریه می کنم نمی دونم هیچ کس حسم را نمی فهمد هیچ کس نمی فهمد که من برای تو برای آغوشت برای بوییدنت برای شیطنت هایت دل تنگم هیچکس نمی فهمد من از صبح تا ساعت 3 تو را نمی بینم و دلتنگ ندیدنت می شوم و بعد از این ساعت حق دارم ساعتی با تو تنها باشم  ساعتی با تو خلوت کنم این زورها سخت می گذرد خیلی سخت من در اندوه نبودنت خم می شوم می شکنم در غم مادری نکردن در حسرت سیر دیدن تو این روزها همه می خواهند برایت مادری کنن یعنی می توانن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سوال خنده داریست پس من کجای زندگی تو ایستاده ام کجااااااااااااااااا این روزها خیلی ها نمی دانند با رفت و ...
6 آذر 1392

محرم

این روزها روز های عزاداری برای امام حسین و اولاد و اصحاب امام حسین   امیدوارم بتونم تو را از راهروان این امام تربیت کنم . مهدیسم تو  را هم لباس طفل شیر خوار امام حسین را پوشوندیم عکسهات را می ذارم ...
22 آبان 1392