مهدیسمهدیس، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

مادرانه هایی برای دخترم

پنجشنبه و جمعه خونه خاله بودیم خیلی خوب بود واقعاً خوش گذشت پنجشنبه با نی نی های اردیبهشتی 92 قرار گذاشتیم شهر بازی امیر پارس 9 تا از دوستای مهربونت اومدن و خیلی خوش گذشت واقعاً عالی بود دست خاله سهیلا درد نکنه که ترتیب این ملاقات را داد  به بچه ها هم خیلی خوش گذشت و کلی بازیهای جور واجور کردین این اولین تجربه شما توی شهر بازی سرپوشیده بود که کلی هم ذوق کردی و چند تا بازی هم مشترکاً با هم سوار شدیم به نام تو به کام مامان از عزاداری امام حسین بگم که متاسفانه از صدای تبل و دهل و ... می ترسی و خیلی گریه می کنی امیدوارم بهتر بشی  و کم کم ترست از بین بره دوست دارم نازگلم عزیزم عشقم
10 آبان 1393

آتلیه3

امروز بردیمت آتلیه خیلی بهت خوش گذشت و یه عالمه عکسهای قشنگ انداختی اولش یه خورده گریه کردی و ترسیدی ولی با تدبیر خوب آقای عکاس و همکاری من و بابا و خودت عکس های قشنگی گرفتی بعد از اینکه  عکسها را گرفتم اینجا برات می ذارم .  
5 آبان 1393

آتلیه2

بلاخره بعد از کلی چک و چونه تونستیم پول آتلیه را پس بگیریم البته از حق نگذریم آقای ... مدیر آتلیه خیلی همکاری کرد و تا ماجرای ترسیدن شما را تعریف کردم گفتن برای عودت پول مسئله ای نیست ولی از شانسمون ایشون مسافرت بودن و خانمی هم که اونجا بود حسابی ما را سرکارگذاشت و مدام امروز و فردا کرد تا بلاخره تقریباً بعد از سه هفته موفق به دریافت بیعانه شدیم. برات از آتلیه هم آوا وقت گرفتم 5 آبان یعنی فردا هم من و هم بابا اضطراب داریم خدا کنه مثل دفعه پیش نشه و تو نترسی و اذیت نکین دختر نازم همه زندگیم تو هستی من و بابا برای بهتر شدن زندگی و خوشبخت بودن تو همه کاری می کنیم خدا کنه  وقت کافی و دانش لازم را هم برای تربیتت داشته باشیم خیلی ...
4 آبان 1393

داستان آتلیه

بعد از مدتها تلاش و گشت و گذار و پرس و جو بلاخره امروز بدیمت آتلیه سها شهرک غرب  از مدتها قبل برای امروز وقت گرفته بودیم و من و شما با کلی وسیله و لباس به همراه بابا راهی شدیم به آتلیه که رسیدیم توی ذوقم خورد اصلاً اون جوری که فکر می کردم نبود  و محیطش به دلم نشست و حس صمیمیت را نداشت و کسی هم که می خواست از شما عکس بگیره بسیار ناشی و ناوارد بود و نمی دونست که چه جوری باهات ارتباط برقرار کنه صدای یه بچه دیگه هم که اومده بود برای عکاسی هم توی اتاق ما بود و این توی تمرکز گرفتن شما خیلی تاثیر داشت بعد از چند دقیقه که آمادت کردیم برای عکس گرفتن از صدای وحشتناک فلش و نور عجیبش ترسیدی و دیگه به هیچ عنوان حاضر نشدی که عکس بگیری و مدام گری...
18 مهر 1393

پاییز

دختر شاه پریونم فرشته کوچک قشنگم پاییز رنگارنگ شروع شد برگ ریزان قشنگ و هوای خنک پاییز تولد من هم اولین روز این پاییز بود و جشن قشنگ سه نفرمون با شیرین کاریهای تو قشنگ تر شد انگشتت را می کردی تو کیک و با هر انگشتی که توی کیک می کردی می خندیدی فدای اون خنده های نازت دندونهای هشتم و نهم هم دراومد  یکی بالا و یکی پایین دامنه لغاتت افزایش پیدا کرده به اسب می گی اب  
4 مهر 1393

17 ماهگی

مهدیسم اینقدر داری زود بزرگ میشی که باور کردنی نیست توی ماه گذشته یه دندونه دیگه هم در اوردی و تعداد دندونهات شد 7 تا بالا سه تا پایین دوتا الهی قربون اون دندونای نصف و نیمت برم دو سه روزه یاد گرفتی می گی ماما بابا نمی دونی چه قندی توی دلم آب می کنن اولین بار شب سوم شهریورحدود ساعتهای10 و 11 بود که گفتی ماما و من چقدر قربون صدقت رفتم قبلاً هم می گفتی ولی هیچ وقت مخاطبت نبودم و یا اینکه برای صدا کردن نمی گفتی ولی الان دیگه وقتی می خوای صدا کنی می گی ماما نمی دونی چه حسه قشنگی خدا نصیب همه اونایی که ارزوش را دارن قرار بده الهی آمین
10 شهريور 1393

روزت مبارک

دخترکم نازنینم امید زندگیم روزت مبارک عاشق نگاههای معصومت هستم خنده های بی غل و غشت و شیطنت های صادقانه ات دوستت دارم
6 شهريور 1393