مهدیسمهدیس، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 16 روز سن داره

مادرانه هایی برای دخترم

اولین روز کاری

امروز  اولین روز کاری  سال جدید به طور رسمی هست  خیلی دلم برات تنگ شده دخترکم دعا کن سال خوبی را همه  داشته باشن و بهترینها برای همه  اتفاق بی افته
15 فروردين 1394

تو را از شیر می گیرند

تو را از شیر میگیرند تا بوی کودکیت را از یاد ببری و این اولین تجربه انسان است برای از دست دادت چیزی که دوستش دارد ؛ و بعدها یاد میگیری که خیلی چیزها را که دوست داری از دست بدهی از عروسک هایت تا آدم های دورو برت … تا پدر مـادر پـدربزرگ مادربزرگ همسر رفیق … و عشق های فراموش نشدنی… همه زندگی صحنه های یک فیلم است ،سعی کنید از هر سکانس لذت ببرید نگران آخر فیلم نباشید، هر وقت تمام شد خودش می نویسد پایان..   ...
14 فروردين 1394

از شیر گرفتن

از شیر گرفتن شما پروژه ای تبدیل شد از خیلی وقت پیش با خودم قرار گذاشته بودم که تعطیلات نوروز94 حتماً از شیر بگیرمت  و به این  اتفاق قشنگ زندگی هر جفتمون خاتمه بدم از اوایل اسفند شیر روزهات را کم کردم و سعی کردم با بازی و خوراکی و... حواست را پرت کنم تو هم خیلی خوب همکاری کردی و من تقریبا اسفند ماه موفق شدم وعده های شیرت را به موقع خوابیدن کاهش بدم تقریبا دو یا سه بار در روز البته یه روزایی هم اصلا همکاری نمی کردی ولی در کل شیر خوردنت خیلی برنامه پیدا کرد و نسبت به قبل خیلی بهتر شدی تا اینکه بهار 94 شد و من  تمام تحقیقات و مطالعات خودم را پایان دادم و  تجربیات همه را گوش دادم تا بتونم به بهترین روش اقدام کنم  و ...
14 فروردين 1394

سال نو مبارک

امسال دومین سال نو هست که در کنار هم هستیم و من چقدر خوشبختم از داشتن تو  خوشبختم  و روزهای خوب زندگی را با تمام وجودم حس می کنم ...
1 فروردين 1394

سفر به کیش

امسال دی ماه به کیش سفر کردیم 18دی تا20دی ماه تولد بابا مرتضی را هم توی کیش گرفتیم  توی این سفر خیلی دختر خانومی بودی و خیلی همراهی کردی اصلاً من و بابا مرتضی اذیت نشدیم تو بزرگ شدی خیلی بزرگ زودتر از اینکه من بفهمم تو دوران نوزادی را پشت سر گذاشتی و الان یه کودک نوپای کنجکاوی که به همه جای خونه سرک میکشی دخترکم تو حاصل همه عمر مامان و بابایی  توی تموم تجربه های زندگیت برات آرزوی بهترین ها را دارم
22 دی 1393

18 ماهگی

واکسن 18 ماهگیت را 14 آبان به همراه بابا مرتضی برات زدیم توی درمانگاه یه کمی گریه کردی ولی زود ساکت شدی دخترک صبورم  خیلی استرس این واکسنت را داشتم اینقدر که بد شنیده بودم مدام می ترسیدم خدای نکرده خیلی اذیت بشی  ولی خدا را شکر تا حالا که خوب بوده مثل واکسن های قبلیت صبوری به خرج دادی نازگلکم بعد از واکسن با بابا مرتضی رفتیم برات یه جارو برقی خریدیم آخه چند وقت بود تا من یا بابایی می خواستیم جارو برقی بکشیم کلی التماس می کردی که بهت جارو را بدیم تو هم کمک کنی الهی قربونت بشم امروز هم حسابی با جارو برقیت مشغول شدی و بازی کردی دختر نازم خیلی دوست دارم اونقدر زیاد که براش تصوری نیست حاضر نیستم یه لحظه غم و ناراحتی و مریضیت&nb...
15 آبان 1393

یا حسین

یا اما حسین تو را به حق شش ماهه  مظلومت  تموم بچه های پاک و معصوم ایران زمین را از سربازان واقعی امام عصر قرار بده مهدیس من را هم به راه راست هدایت کن و خودت حافظش باش ...
10 آبان 1393